تبليغاتX
دست نوشته

دست نوشته

روزهای امتحان

روز های سخت امتحان هم تمامی ندارد.روزهایی که کاری غیر از درس خواندن عذاب وجدانی  شدید برایم بوجود می آورد..

.

.

روز های که در آن تمام همکلاسیها رفتار دوستانه ای دارند .حتی دخترهایی که در طول ترم نگاهی هم نمی کردند در این روزها  اسم کوچک مرا به گونه ای شهوت اگیز صدا می کنند .

.

.

 روز هایی که برایم جز افسردگی حاصل دیگری نداشته وتنها راه برای فاک یو نشدن در این روز های تخماتیک ،فکر کردن به کسی است که دوستش دارم شاید به این طور ارتباط برقرار کردن تله پاتی بگویند.زیرا  تعریف تله پاتی به این گونه است که:«هرگاه فردی به اطلاعاتی دسترسی داشته باشد که در اختیار دیگری نباشد و آنگاه تحت شرایط معین بتواند از آن اطلاعات دست پیدا کند که ناشی از حدس زدن نباشد را تله پاتی می گویند.»

.

.

در کل تله پاتی روشی است که این روز ها وشب ها برای رفع بی حوصلگی انجام می دهم .ارتباطی که تا امروز شک در [ک]سشر بودن آن داشتم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 13:11  توسط بهزاد  | 

تکه کاغذی از چند کتاب

فرانتس کافکا:آدم­ها اغلب خود را با آزادی فریب می­دهند. همان­طور که آزادی از والاترین احساس­ها به  شمار می­آید، فریب حاصل از آن هم جزو والاترین فریب­ها است. من بسیاری مواقع در واریته­ ها پیش از رفتن به روی صحنه زوج­های هنرمندی را دیده­ام که آن بالا، نزدیک سقف، بندبازی می­کردند، تاب می­خوردند، به بدن خود پیچ و تاب می­دادند، می­پریدند، دست در دست هم می­انداختند، یکی موی دیگری را به دندان می­گرفت و او را نگه می­داشت. در چنین مواقعی به خود می­گفتم: " این هم آزادی بشری است، حرکاتی خودسرانه!"...نه، من خواهان آزادی نبودم. فقط در جست­وجوی راه گریز بودم، به راست، به چپ، به هر طرف ممکن. جز این خواسته­ای نداشتم، حتی اگر این راه گریز فریب از آب در می­آمد.خواسته­ ی من کوچک بود، پس نمی­توانست به فریب بزرگی منجر شود. پیش رفتن، پیش رفتن! چیزی جز این ساکت نشستن، آن هم با دست­های بالاگرفته...                     

داستایوسکی برادران کارامازوف:این رو بفهمید مشکل من عدم ایمان به خدا نیست، من فقط باور ندارم که خالق این جهان شیطانی خدای مهربانی باشد که من به او ایمان دارم. خدا و شیطان مشغول نبردند و میدان جنگ آن ها قلب انسان است.

صمد بهرنگی: " تلخون به هیچ یک از دختران مرد تاجر نرفته بود. ماه فرنگ، ماه سلطان، ماه خورشید، ماه بیگم، ماه ملوک و ماه لقا هر یک ادا و اطوارهایی داشتند...تلخون در این میان برای خودش می گشت. گویی این همه را نمی بیند یا می بیند و اعتنایی نمی کند. گوشتالو نبود، اما زیبایی نمکینی داشت....نه جایی می رفت، نه با کسی حرف می زد. خرمن خرمن گیسوی شبق رنگ روی شانه ها و پشتش موج می زد. راه که می رفت به پریان راه  گم کرده ی افسانه ها می مانست. فحش می دادند یا تعریفش می کردند، مسخره اش می کردند یا احترامش، به حال او بی تفاوت بود. گویی خود را از سرزمین دیگری می داند، یا چشم به راه چیزی ست که بالاتر از این چندوچون هاست.
 دخترها هم آواز گفتند: پدرجان براش شوهر بگیر.
مرد تاجر گفت: نمی خواد. می گه شوهر کردن مسخره ست، اما دوستی مردان غنیمته..."
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 21:27  توسط بهزاد  | 

به یاد خیام

افسوس كه رفت عمر بر بيهوده هم لقمه حرام و هم نفس آلوده
فرمودة ناكرده سيه رويم كرد فرياد ز كرده هاي نا فرموده


از تن چو برفت جان پاك من و تو خاك دگران شود مغاك من و تو
زين پس ز براي خشت گور دگران در كالبدي كشند خاك من و تو
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 0:57  توسط بهزاد  | 

دوباره دیدمش.نمی دونستم امروزم میاد.اما خوب شد،چند وقت بود دوست داشتم یه دل سیر نگاش کنم.

اما چه فایده دریغ از یه نگاه، حتی تنفرآمیز.کاش ازم بدش میومد،کاش به من می گفت حالم ازت به هم میخوره،نمی خوام ریختتو ببینم...اما دریغ،دیغ....

فقط به یه "نه"قناعت کرد.معنی این جواو خوب می فهمم.یعنی این جواب از سرتم زیادیه،برو بجه،برو،لنگه ی من نیستی،تورو جه به من،تو اون پایین پایینایی،من اوج ابرا،خاک سخت و ترک خورده ی کویر و ه به ابر نرم و لطیف.

چقدر دوست داشتم الان بهش می گفتم:.... .اصلا ولش کن یه بیت از حافظ می گم و ختم کلام:

بی تو در کلبه ی گدایی خویش            رنجهایی کشیده ام که مپرس

                                                                                                         علی اکبری

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 0:38  توسط بهزاد  | 

حسی در کلاس

نمی دانستم صدای رعد و برق هم می تواند زیبا باشد.زیبایی تنها در گل و سرسبزی و موسیفی... نیست.در این لحظه از صدایی که نشان دهنده ی خشم و عصبانیت است لذت می برم.

پنجره ی کلاس باز است  باد خنکی از پشت به من می خورد.بادی که از ترس سرما خوردن از آن فرار می کردم،در این لحظه از آن لذت می برم.استادی که با دیدنش جز حس تنفر برایم چیز دیگری نداشت ،دیگر آن حس را احساس نمی کردم.نمی دانستم که وزش باد و صدای رعدوبرق برایم چقدر لذت بخش خواهد بود.

"اه... دهنتو سرویس،دختره ی عوضی پنجره رو بست.دیگه نه صدای رعد و برق میاد ونه بادی.دوباره از تمام چیزهایی که مورد تنفر من بود بدم می آید.از اون استادی که دایما [ک]سشر می گه ،از اون دختری که دانشگاه اومدنش جز لاس زدن باپسرا یا برعکس ،آره حتی از خودم که دور و اطزافم پر از آدمای ان هست ،آدمایی که (چی بگم؟)... بدم میاد."

ای کاش دوباره آن پنجره را باز می کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 23:38  توسط بهزاد  | 

او

خسته به نظر می رسید.در چشمانش نشانه ای از امید نبود . در گوشه ی اطاق می نشست  و می گفت :کی این زندگی گه تمام میشود؟

مدت ها بود که می نوشت. می پرسیدم چه می نویسی می گفت:هیچی.حتی یک لحظه هم اجازه خواندن نوشته هایش را نمی داد و فقط می گفت:برو،می خواهم تنها باشم.

مثل هر شب قبل اینکه به او سر بزنم به پارک رفتم،هوا گرفته و بارانی بود،بی اراده پرسه میزدم.نمی دانم چرا آن شب بر خلاف شب های گذشته آزادی خاصی داشتم.با برخورد قطرات باران بر صورتم افکارم پرواز می کردند؛به آینده ام ،گذشته ام و به کسی که دوستش دارم ولی او نمیداند فکر می کردم.ناگهان در لحظه های تنهاییم ،صورت بی روح و بی حرکت او که مانند مه بود در ذهنم ظاهر شد.

زمانی که برگشتم خیلی از شب می گذشت و تمام افراد خانه خواب بودند.طبق عادت وارد اطاقش شدم.بر خلاف همیشه که در کنج اطاق می خوابید در تختش بود.احساس خوشحالی کردم ...

به سمتش رفتم ،دستم را بلند کردم و روی صورتش کشیدم .صورتش سرد بود.سرد ،کاملا سرد. کمترین تپشی را در بدنش نمی دیدم.تکانش دادم ...صدایش کردم... ولی جوابی نداد... نه اشتباه نمی کردم او مرده بود.

خواستم با حرارت بدنم سردی را از وجودش بگیرم ولی تمام تنش مانند قالب یخ سرد بود.  نمی توانستم چیزی بگویم.... نگاهم  به دفترش که روی زمین بود افتاد.در تمام صفحاتش این  شعر بود

«گر ز حال دل خبر داری بگو    ور نشانی مختصر داری بگو

 مرگ را دانم ولی تا کوی دوست  راه اگر نزیدکتر داری بگو»

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 22:7  توسط بهزاد  | 

چیزی تو ذهنم نمیاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:43  توسط بهزاد  | 

پیشرفت

حدودا 4 سال پیش بود .در یکی از روز های محرم در 30متری جی در حال رفتن به حسنیه بودیم که ناگهان مردی به من مقاله ایی داد.در پایان آن نوشته بود این مقاله را کپی کرده و 5نفر دیگر بدهید تا خوشبخت شوید و اگر این کار را انجام ندهید  تا چند روز دیگر اتفاق های بدی می افتد..

حالا با پیشرفت تکنولوژی  و با وجود اینترنت.مانند همان نامه یا مقاله در نظرات خوانندگان وبلاگم دیدم.من ازفرط تعجب کم آوردم  و تصمیم گرفتم در اینجا بگذارم. اگر مایلید آن را بخونید به ادامه مطلب رجوع کنید.(در آخر بگویم که از فرط تعجب نمی دانستم در این مورد چه چیز بنویسم )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 21:35  توسط بهزاد  | 

شب های قدر هر طور که برگزار کنیم باز هدف یک چیز است. شب هایی که قرار است نشانه ای باشد برای بازگشت بسوی خدا.شبهایی که صدای العفو گفتن و بخشش گناهان از تمامی مساجد می آید.

ولی در این شبه ها من در شب بیست و یکم حسی دیگر دارم.زیرا این شب ،شب شهدات مردیست که  لبخند مزد بی منتش بود در جواب نیازمندان و صبر سرمایه اش در مقابل سختی ها.شب شهدت کسی کهه هیچ دردی کمرش را خم نمی کرد جز ظلم به انسان،کسی که سفارش می کند به حاکمش که مبادا صدایی  برای گرفتن حق بلرزد.

به قول دکتر  علی شریعتی ،علی«حقیقتی بر گونه ی اساطیر» است و عدالت اجتماعی نمونه آرمانی روشنی است که نجات بخش انسان ها می باشد


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 21:4  توسط بهزاد  | 

با جنبه ترین

دیروز در روزنامه همشهری مطلبی خواندم که به نظرم خیلی جالب بود .مطلب در مورد این بود که مردم اصفهان به سریال در مسیر زاینده ایراد هایی  گرفته اند .ایرادشان هم بر لهجه بازیگران بود.بازیگرانی که نتوانسته اند لحجه ی زیبای اصفهانی را خوب به زبان نیاوردند .

اینجا بود که فهمیدم با جنبه ترین مردمان ایران زمین آذری زبان ها هستند زیرا در تمامی فیلم ها و سریال ها لهجه ی آن ها را به سخره می گیرند .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 20:42  توسط بهزاد  |